دلم می خواست روی پنجه ام بلند شوم و آن دورتر ها را ببینم. چیزی که الان جرأتش را ندارم.
می خواستم سرم را بلند کنم و ببنم بقیه ی آدم های سربلند چه چیزی دارند که آنقدر تعریف می شوند.
کنکور برای من یک بیگ بنگ جدید بود. انفجاری که روی داد و من رتیه ی سه رقمی از آن جایزه گرفتم.
زمانی که کنکور تمام شد به روز مرگی باز گشتم. به کارهای که همه ی انسان های دیگر آن ها را انجام می دهند.
به پول دوستی روی آوردم؛ دیر یا زود عاشق شدم و به همه ی عاشق های دنیا پیوستم.
عروسی کردم و بیشتر شبیه آدم های دیگر شدم.
به ورزش علاقه مند شدم و مانند همه ی ورزش دوستان به رشته های مختلف سرک کشیدم.
زیبایی برایم ملاک شد و لوازم آرایش و فلان ادکلن و فلان لباس و فلان مهمانی برایم اهمیت پیدا کرد.
حالا وقتی دورنمایی از خودم را جلوی خودم می آور،م؛ می بینم من هم شدم یکی عین همین همسایه ی بغل دستی، یکی عین دختر یکی از اقوام...
دیگر انفجاری در من روی نداد
من خاص بودن خودم را از دست دادم.
باید برخیزم و نهضتی به پا کنم.
نهضتی که در آن یک بیک بنگ دیگر راه بیندازم و تلاش هایم را یکسره کنم.
زمان رو به ابدیت جاری نیست.
ساعت های شنی ما را گول می زنند.
زمان خیلی کم است. خیلی کم.
برچسب:
نویسنده: ایلیا حسینپور