خرید بک لینک
زمانی که برای کنکور درس می خواندم همه چیز فرق داشت. من واقعا درس می خواندم. چون همه ی آینده ای که الان در آن زندگی می کنم به آن بستگی داشت. زمانی که درس می خواندم حواسم به ضبط صوت کوچک خاله ام که قرض گرفته بودم هم پرت نمی شد. گویا داشتم قد می کشیدم.

دلم می خواست روی پنجه ام بلند شوم و آن دورتر ها را ببینم. چیزی که الان جرأتش را ندارم.

می خواستم سرم را بلند کنم و ببنم بقیه ی آدم های سربلند چه چیزی دارند که آنقدر تعریف می شوند.

کنکور برای من یک بیگ بنگ جدید بود. انفجاری که روی داد و من رتیه ی سه رقمی از آن جایزه گرفتم.

زمانی که کنکور تمام شد به روز مرگی باز گشتم. به کارهای که همه ی انسان های دیگر آن ها را انجام می دهند.

به پول دوستی روی آوردم؛ دیر یا زود عاشق شدم و به همه ی عاشق های دنیا پیوستم.

عروسی کردم و بیشتر شبیه آدم های دیگر شدم.

به ورزش علاقه مند شدم و مانند همه ی ورزش دوستان به رشته های مختلف سرک کشیدم.

زیبایی برایم ملاک شد و لوازم آرایش و فلان ادکلن و فلان لباس و فلان مهمانی برایم اهمیت پیدا کرد.

حالا وقتی دورنمایی از خودم را جلوی خودم می آور،م؛ می بینم من هم شدم یکی عین همین همسایه ی بغل دستی، یکی عین دختر یکی از اقوام...

دیگر انفجاری در من روی نداد

من خاص بودن خودم را از دست دادم.

باید برخیزم و نهضتی به پا کنم.

نهضتی که در آن یک بیک بنگ دیگر راه بیندازم و تلاش هایم را یکسره کنم.

زمان رو به ابدیت جاری نیست.

ساعت های شنی ما را گول می زنند.

زمان خیلی کم است. خیلی کم.

برچسب: نویسنده: ایلیا حسین‌پور تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:14

صفحه بندی